درباره نویسنده
رضا یزدانی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رضا یزدانی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خانه خوب خدا
  • فردا همیشه هست
  • این عاشقانه ها همه ماتم گرفته است
  • موج
  • آسمان
  • تنهایی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • علی اکبر رحمانی (قزل چشمه)
  • بجنورد 1400
  • منیژه درتومیان
  • اباصلت رضوانی
  • تاریخ و ادبیات
  • محمد کاظم کاظمی
  • نرگس برهمند
  • حسن دلبری - شاعر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



این عاشقانه ها همه ماتم گرفته است
خانه خوب خدا
نویسنده: رضا یزدانی - ۱۳٩٠/٩/۱

سلام

با عرض معذرت به خاطر غیبتم

با یک شعر از مرحوم قیصر امین پور در خدمت شما هستم

 

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و
خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و
بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و
زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین
، از آسمان ، از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،
جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،
دورت می کند

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچ
کس از جای او آگاه نیست
هیچ
کس را در حضورش راه نیست
پیش از این
ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

کج گشودی دست ، سنگت می کند
کج نهادی پای
، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خواب
هایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
*****
تا که یک
شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست
گفت این
جا خانه خوب خداست!
گفت این
جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست این
جا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و
ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد

نظرات ()



فردا همیشه هست
نویسنده: رضا یزدانی - ۱۳٩٠/٧/۳٠

 یک شعر قدیمی

 

من برگ خسته ام بالای این درخت

زیبای رفته ام در پای این درخت

دیگر رمق مرا چیزی نمانده است

از سعی آخرم بالای این درخت

گویی ز یاد رفت آن روزهای سرد

من بودم آن زمان رویای این درخت

بادی وزید و من این آخرین اثر

از روزهای سبز ......... در پای این درخت

هم مونس تو شد این آشنای پیر

باد و تگرگ و برف شبهای این درخت

 

 

من می روم ولی فردا همیشه هست

اینک شما و باز

                       فردای این درخت

نظرات ()



این عاشقانه ها همه ماتم گرفته است
نویسنده: رضا یزدانی - ۱۳٩٠/٧/٥

دل های  ما برای تو کم کم گرفته است

این پنجره ، غبار دمادم گرفته است

باران نمی شود که ببارم غم تو را...

در این کویر تشنه ، سرابم گرفته است

این کوچه های غم زده، تاریک و سوت و کور ....

دلها تمام رنگ محرم گرفته است

پر آسمان تر ار دل دیوانه ام نباش ...

رسوایی ام ببین، همه عالم گرفته است

من شاعرم، تمام وجودم همین و بس

با یاد تو تمام وجودم گرفته است

بازآ... دوباره خلوت تنهائی ام شکن ..

حوا.... برای تو دل آدم گرفته است

من منتظر به شوق غزلهای عاشقم

این عاشقانه ها همه ماتم گرفته است

نظرات ()



موج
نویسنده: رضا یزدانی - ۱۳٩٠/٦/۳٠

کوه در ساحل دریا و نگاهی بر موج

مرد هم غرق تماشاست و آهی بر موج

ساحل از شوق رسیدن به گنه می خندید

عشوه می کرد که جانم تو چه ماهی بر موج

موج می آمد و ساحل بغلش وا می کرد

بوسه زد بر لب ساحل، که گناهی بر موج

مرغ از دیدن این، ولوله ای بر پا کرد

عفت رفته ساحل و تباهی بر موج

باد در حال وزیدن شد و موجی دیگر

کوه در ساحل دریا و نگاهی بر موج

نظرات ()



آسمان
نویسنده: رضا یزدانی - ۱۳٩٠/٦/٢٦

تو

در بلندای آسمان

به اوج مشغولی

و من

در اعماق زمین

پاهایم

ریشه

دوانده است

نظرات ()



تنهایی
نویسنده: رضا یزدانی - ۱۳٩٠/٦/٢٠

یکی از شعر های قدیمی را تقدیم می کنم

 

تَ تَ تنها که شدم ، در خودم لرزیدم

نکند باز که من ، نکند من بیدم

من اگر کودک و تو یک گلابی بودی

روی یک شاخه ترا بخدا می چیدم

حیف آن کودکی ام ، این حوالی گم شد

و من امروز ترا تک و تنها دیدم

یاد آن روز بخیر ، تو به من خندیدی

و منم چون هر روز ، به تو می خندیدم

-----

چه غم انگیز است این

                           تو شدی یک کولی

                                                 و منم یک شبگرد.

 در خودم لرزیدم.

نظرات ()